تبلیغات
وبلاگ اصلی | چت روم فارسی | ققنوس چت - داستان های شهید آوینی
وبلاگ اصلی | چت روم فارسی | ققنوس چت
.:. اخبار و اطلاعیه های اصلی ققنوس .:.
ققنوس چت گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


امام زمان (عجل الله فرجه)

سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده ماندنش شبیه یک معجزه بود

 می گفتند در آن حال بیهوشی و بی خودی هی زیر لب می گفت :

«امام زمان مرا نگه داشته است ...»

 

چند سال پس از انقلاب مرتضی سیگارش را ترک کرد . دلیلی که برای این کار گفت این بود که امام زمان (عجل الله فرجه) در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند.

در اینصورت چطوری می توانم در حضور ایشان سیگار بکشم؟

 اینگونه بود که هرگز لب به سیگار نزد .

************************************

حدیث نفس

امام را که پیدا کرد ، تمام نوشته هایش اعم از تراوشات فلسفی ، داستانهای کوتاه ، شعر و ... را درون چند گونی ریخت و آتش زد .

می گفت:

 « هنر امروز حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان . به فرموده حافظ ، تو خود حجاب خودی ، حافظ از میان برخیز . سعی کردم که ... خودم را از میان بردارم ، تا هر چه هست خدا باشد . البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست ، امّا اگر انسان خود را در خدا فانی کند ، آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود ... »

 

************************************

خانم زهرا(سلام الله علیها) فرمود: با بچه من چه كار داری؟

من یه وقتی سر چند شماره از مجله سوره نامه تندی به سید نوشتم كه یعنی من رفتم و راهی خانه شدم. حالم خیلی خراب بود. حسابی شاكی بودم.

پلك كه روی هم گذاشتم "بی بی فاطمه" (صلوات الله علیها) را به خواب دیدم و شروع كردم به عرض حال و نالیدن از مجله، كه «بی بی» فرمود با بچه‌ من چه كار داری؟

 من باز از دست حوزه و سید نالیدم، باز" بی بی "فرمود: با بچه من چه كار داری؟

برای بار سوم كه این جمله را از زبان مبارك "بی بی" شنیدم، از خواب پریدم.

وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اینكه نامه ای از سید دریافت كردم.

 سید نوشته بود: «یوسف جان ! دوستت دارم. هر جا می خواهی بروی، برو! هر كاری كه می خواهی بكنی، بكن! ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند»

 دیگر طاقت نیاوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سید پیش از رسیدن نامه ات خبر پارتی ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب دیده بودم.

راوی:یوسفعلی میرشكاك

************************************

داد زد:خدا لعنتت كند

احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و ... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله علیها بی ادبی می‌شد. من این را فهمیدم. لابد دیگران هم همین طور، ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم. با جهان بینی روشنفكری خودمان قضیه را حل كردیم. طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم اما یك نفر نتوانست ساكت بنشیند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داری توهین می‌كنی؟!

همه سرها به سویش برگشت در ردیف‌های وسط آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی. كلاهی مشكی بر سرش بود و اوركتی سبز بر تنش. از بغل دستی‌ام (سعید رنجبر) پرسیدم: " آقا را می‌شناسی؟"

گفت: "سید مرتضی آوینی است."

راوی : رضا رهگذر

************************************

مثنوی آهنگران

از صادق آهنگران خواست تا برای مجموعه جدید « روایت فتح » اشعاری بخواند .

 روزی که برای بازدید و فیلمبرداری از شهر هویزه می رفتند ، آهنگران مثنوی هایی خواند و آنها را برای فیلم هایش انتخاب کرد . از جمله :

چرا بستند راه آسمان را ؟

چرا برداشتند این نردبان را؟

مرا اسب سپیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

خدا اسب سپیدم را که دزدید؟

شهادت را ، امیدم را ، که دزدید؟

وقتی آهنگران این اشعار را با صدای سوزناک خود خواند ، سید در ماشین کنار او نشسته بود و می گریست .

بچه های گروه که سید را خوب می شناختند ، می دانستند که ناله ها و گریه های سید بخاطر جا ماندنش از قافله شهداست.

************************************

زندگی و نماز

به نماز سید كه نگاه می‌كردم، ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند.

رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود.

گفتم: "نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است."

به چشمانم خیره شد.

گفت: مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.

گفت و رفت.

اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم.

  

بار دیگر خواندم،  اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.

منبع: كتاب همسفر خورشید

راوی: اكبر بخشی

************************************

در حضور غربت یاران

سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب» ‌های او در نیمه‌ شب آشنا بودند.

پاسی از شب كه می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌كردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت.

یكبار در دوكوهه به او گفتم: شهید داوود یكبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه كرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد:"یاد حضرت عباس افتادم كه هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً‌ خیلی سخت به زمین افتاده است".

 با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی  و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت.

برخاست،‌ پا برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود كه پای بر خاك داشت.

منبع : كتاب هسفر خورشید.

راوی : برادر رضا برجی

************************************

معنای زندگی

مرتضی دل‌بسته بود، ناله‌های شبانه‌اش دردی جانکاه در دل داشت، که با هق‌هق گریه می‌آمیخت.
سید بارها و بارها برایمان از شهادت گفت؛ از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بی‌دل شدن، سجده‌گاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بی‌پایان تا اوج هستی انسان گشودن.

به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت:

" زندگی کردن با مردن معنی می‌یابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن."

چگونه مردن برایش مهم بود.

 عاقبت خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند.

کتاب همسفر خورشید

راوی : دوست شهید

************************************

دعوا و نماز

با او حرفم شد . تقصیر من بود .

 همان وقت که دعوا می کردیم مطمئن بودم که حق بامن نیست ، امّا عصبانی بودم و چیزی نفهمیدم .

 نیم ساعت بعد یکی از بچه ها آمد دنبالم و گفت : « از وقتی بحث تون تموم شده، مرتضی رفته تو اتاق و درو بسته ، نماز می خونه . »

دو ساعت بعد ، من را دید . آمد جلو ، گرم احوالپرسی کرد . عرق سرد نشست روی پیشانیم ، از خجالت .

برگرفته از کتابچه مجموعه خاطرات شهید سید مرتضی آوینی "نشر یا زهرا (سلام الله علیها)"

************************************

لبخند خامنه ای شفقت صبح است

دلباخته ی رهبری بود ، بعد از ارتحال امام اینگونه در نوشته هایش با رهبرش بیعت كرد:

"عزیز ما ! ای وصی امام عشق ! آنان که معنای ولایت را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند، اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست .

 خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .

 ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم

لبخند شما شفقتِ صبح را داشت و شبِ انزوای ما را شکست .

سر ما و قدمتان ، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان"

 

************************************

تعجب شهید آوینی از غرب زدگی بیش از حد حجه الاسلام سید محمد خاتمی (وزیر وقت فرهنگ و ارشاد)

شهید آوینی می نویسد:

«وزیر فرهنگ و ارشاد در نشستی که به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه تهران انجام گرفته بود سخنانی ایراد کرد که سخت قابل تأمل است ...

پیش از آنکه به بحث بپردازیم باید بگویم که حتی اگر ما به اندازه غربی ها هم نسبت به مبانی فکری خود غیرتمند بودیم، اگر چه شرایط امروز ما به مراتب بهتر از این می بود که اکنون هست، اما باز هم طرح این بحث ها ضرورت می نمود...  گویا وزیر محترم ارشاد اصل را براین قرار داده اند که اسلام فقط با دور کردن مردم از این واقعیت – یعنی عرف حیات غربی و غرب زده – محقق می شود و حال که نمی توان از این واقعیت فاصله گرفت، پس ما اعتراض و انتقاد را هم کنار بگذاریم و همان طور که در برابر نشان دادن کُشتی و بکس و... تسلیم شدیم، همه آنچه را که دشمن می خواهد بر ما تحمیل کند بپذیریم  ... بنابراین، خلاف آنچه وزیر محترم ارشاد فرموده اند، خلأ مبتلابهِ ما  در نظم اجتماعی و روابط بین انسان ها، خلأ تئوریک نیست. اسلام در مقام نظر هیچ نقصی ندارد و نقص – هر چه هست – از آنجاست که تمدن امروز محصول فلسفه ای منقطع از وحی است. از یک سو تمدن غرب محصول تفکری عقلی است که در ذیل فلسفه یونان تحقق یافته است و از سوی دیگر، از لحاظ تاریخی نخستین بار است که مواجهه ای نظری و عملی میان تفکر دینی ما و تمدن فلسفی غرب روی می دهد و تا این مواجهه اتفاق نمی افتاد، حکمت نظری دین امکان نمی یافت که در صورتی عملی تنزل یابد و پاسخگوی مسائل روز باشد... 

************************************

عرفات

چند ماه پیش که از مکه برگشته بود تعریف می کرد که در عرفات گم شده . می گفت :

 « خیلی گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم . من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی .»

خیلی تعجب کردم .

بعدها فهمیدم که حدیث داریم هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است .

 

************************************

مروارید گم شده رهبر


همه می‌دانستند آن روز مراسم خاكسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود مقام معظم رهبری در این مراسم باشكوه شركت كنند.

 در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند:

"من دلم گرفته، دلم غم دارد، می‌خواهم بیایم تشییع پیكر پاك شهید آوینی. من افتخار می‌كنم به وجود این بچه‌های نویسنده و هنرمندی كه در این مجموعه حوزه هنری تلاش می كنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی‌اش را می‌بیند، همین‌طور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود"

دل بی‌قرار رهبر در جست و جوی مروارید گم شده سپاهش بود، كه اینك بر دوش هزاران ایرانی مسلمان به سمت بهشت‌زهرا می‌رفت، و باز هم آقا صبور،‌ سنگین و سرافراز غم فراق یكی دیگر از مرواریدانش را به جان می‌خرید.

************************************

تشییع با شکوه

اواخر فروردین ماه بود، پیكر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزب‌الله در مقابل حوزه هنری تشییع می‌شد،‌ در همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد،‌ آقا برای ادای احترام به شهید علی‌رغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد،‌ كنار پیكر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون»

نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بی‌صدا در حالیكه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیكر سربازش در ذهن دارد.

و چه سخت است،‌ كه سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاك بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری كه فرزند،‌ سرباز و سردار فاتح قلبش را به خاك می‌سپرد.

منبع : کتاب راز خون

************************************

وصیت نامه شهید مرتضی آوینی

زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است؛ سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند.

و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند، تا در مقتل کربلای عشق، آسانتر بریده شوند.

و مگر نه آن‌که از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش، بیشتر دوست داشته باشد.

و مگر نه آن‌که خانه تن، راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه روح، آباد شود.

و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی، که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند.

و مگر از درون این خاک، اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور برمی‌آید.

ای شهید، ای آن‌که بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی برار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز، از این منجلاب بیرون کش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 اسفند 1392
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:20 ب.ظ
Peculiar article, exactly what I needed.
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:34 ق.ظ
If some one wishes expert view on the topic of blogging then i advise him/her to go to
see this blog, Keep up the fastidious job.
شنبه 14 مرداد 1396 05:58 ق.ظ
Very nice article, totally what I wanted to find.
جمعه 6 مرداد 1396 08:41 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you
make this website yourself or did you hire someone
to do it for you? Plz respond as I'm looking to design my own blog and would like to find out where u got this from.

thank you
شنبه 19 فروردین 1396 10:15 ب.ظ
Hi there! I could have sworn I've visited this site before but after going through some of the posts I realized it's
new to me. Regardless, I'm certainly delighted I stumbled
upon it and I'll be book-marking it and checking back often!
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:49 ق.ظ
Hello, every time i used to check web site posts here
in the early hours in the daylight, since i love to learn more and more.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ
پشتیبانی ققنوس چت




Pichak go Up




?? ??? ?? ??? ????? پشتیبانی ققنوس چت




Pichak go Up




?? ??? ?? ??? ????? ?? ??? ?? ??? ?????